گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۰

نگویمت بنشین در قدح شراب اندازکرشمه ای کن و یک شهر در خراب انداز
زبان ناز فصیح و لب نیاز به مهربیا و طرح سؤالات بی جواب انداز
همه نتیجهٔ سیرابی است خامی ماخدای را گذر ای بخت بر سراب انداز
ز خود جدا شو و همراهی برهمن کنز خود تهی شو و سجاده بر شراب انداز
رمید صبحِ طرب، دل منِه به یک‌ دم عیش،رسید بخت سفر کرده، فرش خواب انداز
گرت هواست که با عشق هم‌پیاله شویهزار میکده از خون دل شراب انداز
مده عنان تعلق به حسن هر ذرهبرآر دستی و بر فرش آفتاب انداز
نه مرد ورطهٔ بحر حقیقتی، عرفیبرو سفینهٔ تقلید بر سراب انداز