گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۱

بزم وصلت دیده ام، آن زهر در جام است و بسمی شنیدم شربت لطفی، همین نام است و بس
دانه می ریزد، تغافل می کن و می بین نهانشیوهٔ صیاد پی افکندن دام است و بس
جلوهٔ ناز از هزاران شیوهٔ خوبی یکیستخوبی قامت نه رعنایی اندام ست و بس
تا نیابی رهبری گام طلب در ره منهکز در دیر مغان تا کعبه یک گام است و بس
شرم دار ای مدعی، بشناس گوهر از سفاللب فروبندیم اگر مقصود ابرام است و بس
عالم مهر و محبت را طلوع مهر نیستکس نشان ندهد ز صبح آن جا، همین شام است و بس
در غمت هر ذره ام صد غوطه در لذت زندزین ثمر نی صاحب لذت همین کام است و بس
عرفی انجام غمت از رهروان دل مجوی آن چه در این ره نخواهی دید سرانجام است و بس