غزل شمارهٔ ۳۷۳
جان رفت و سوزد از تو دل ناتوان هنوزشد خاک دیدهٔ مژه ام خون فشان هنوز
ای عالم فراغ، مروت، که هست زانجان های زخم خورده ز پی دوان هنوز
خاکم به باد رفت سراسیمه هر طرفمی جوید از دلم غم عشقت نشان هنوز
از تیرِ کاری تو به خون می تپد دلم افکنده غمزهٔ تو به بازو کمان هنوز
تابوت من روان شد و بهر وداع اوجان گریه ناک مانده از آن آستان هنوز
عرفی اگر چه خفت به خلوت سرای خاکبندد رهم ز خوی تو راه فغان هنوز