گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۱

همین معامله ما را بس است با زنارکه با طبیعت ما گشته آشنا زنار
تمام عمر به تسبیح کرده ام بازیکجا طبیعت طفلانه و کجا زنار
من و تو بیهده کوشیم خود به این قسمتخبر دهد که که را سبحه و که را زنار
بگو به دیر مغان آ و رایگان بربندامام ما که به جان خواهد از ریا زنار
گذشت عمر و ز مستی نیافتم عرفیکه سبحه بود مرا دام ره یا زنار