گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۰

وعظ من گرد فشانندهٔ عصیان نشودآستین عسل آلودهٔ مگس ران نشود
نیست در خوان محبت خورشی غیر نمکلخت دل هر که نیندوخته مهمان نشود
کشوری هست که در وی رود از کفر سخنهمه جا گفت و شنو بر سر ایمان نشود
پا منه بر سر بالین اسیران، کاینجاهیچ بی درد نیاید که پریشان نشود
دیدن روی تو ممکن نبود بی حیرتآن نه چشم است که در روی تو حیران نشود
غمزهٔ روزهٔ پیشینه حرامش باداکشته ای کز پی زخمت، همه تن، جان نشود
به تماشای گلستان خلیلم مبریدکه گل و لاله دگر آتش سوزان نشود
عرفی ار خدمت بت کم کند ای خادم دیرمزنش طعنه که ناگاه مسلمان نشود