گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۸

معلوم کز ترشح اشکی چه کم شودآن آتشی که از دل جیحون علم شود
گر غم شود هلاک، شهیدان عشق رادر روضه بحث بر سر میراث غم شود
داند غبار دردم و آسوده خواندمیا رب که چند گه به وفا متهم شود
فردا که تیغ باز کشد زیور بهشتآرایش مزار شهیدان ستم شود
تا شد سفال میکده آئینهٔ مرادبی بهره آن که در طلب جام جم شود
صد کام در دلم گذرد چون رسم به دوستمانند آرزو که دچار کرم شود
این نشأ کس به طینت عرفی نشان نداشتکز سومنات خیزد و مرغ حرم شود