گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۷

چه گرمی است که در سر شراب می سوزدچه آتش است که در دیده خواب می سوزد
کسی که برق محبت در او زند آتشز تاب سایهٔ او آفتاب می سوزد
کنون که آتش می جمع شد به آتش حسنمپوش چهره که ناگه نقاب می سوزد
مرا چه جرم که آتش فتد به زهد و صلاحکه این متاع ز برق شباب می سوزد
یکی است آتش و آب حیات در وقتیکه گرمی جگر تشنهٔ آب می سوزد
ز روی گرم وفا می جهد برقیکه در عنان صبوری شتاب می سوزد
خدای را بنشانید آتش عرفیکه توبه کرد و ز ذوق شراب می سوزد