گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۸

بگو که نغمه سرایان عشق خاموشندکه نغمه نازک و اصحاب پنبه در گوشند
شکست شیشه و در پا خلید و بی خبرانهنوز میکده آشوب و عافیت کوشند
اگر ز دیر برندت به طوف کعبه، مبادامید و یاس در این کوچه دوش بر دوش اند
هزار شیشه تهی گشت و تنگ حوصله گانهنوز بی خبر از ته پیالهٔ دوشند
چه محنت آورد آن جمع را به ناله که توبه ریشهٔ دلشان می خلی و خاموشند
فغان ز عادت عرفی که تا تو دشمن جانرهش زدی، ز دلش دوستان فراموشند