گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: تمیکرد۸ بیت
دوش کز عشق تو، دل عیب سلامت می کردناگوارایی غم، کار حلاوت می کرد
جان برفت ای غم و همراه نرفتی، آریاین گنه داشت که عمری به تو عادت می کرد
دوش کآئینهٔ دل داشتمش پیش نظرتاب دل بین که تماشای قیامت می کرد
آن که توفیق مرا برگ فراغت می دادکاش خون در دلم از درد قناعت می کرد
گر که مقصود دلم تلخ تر از زهر زیان بودکی دعا دست در آغوش اجابت می کرد
گر نه دوشینه اجل بهر تو می مُرد، چراکشتن خلق به ناز تو وصیت می کرد
گیسوی حور پریشانی ماتم بشناختورنه کی سنبل تر گلشن جنت می کرد
بعد مردن، به جهان شد، زر عرفی رایجکاش در عین حیات این همه شهرت می کرد