غزل شمارهٔ ۳۱۳
در ره سودای او، فرزانه در خون می رودآشنا بر برگ گل، بیگانه در خون می رود
ساغر آسودگان غلتد چو مستان در شرابمی کشان عشق را، پیمانه در خون می رود
بس که خون آلوده خیزد، دود از شمع دلمدر هوای محفلم، پروانه در خون می رود
از برون لب ندانم چون شود، لیک آگهمکز ته دل با لبم، افسانه در خون می رود
گریه در خواب و جگر پر نیش، مژگان در دماغناله مستور و نفس مستانه در خون می رود
از نگاه گرم، عرفی، دیده مالا مال بودگریه زد موجی و آتشخانه در خون می رود