گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۱

قافیه: وشامد۷ بیت
بسی در کوفتم تا یک خبر از می فروش آمدعجب کز آبروی سرو من یک دل به جوش آمد
به میدان شهادت می برند اینک به صد ذوقمبشارت‌ها که از خاک شهیدانم به گوش آمد
ازین عهد شباب تیزرو آسایشی بستانکه امشب یأس می‌آید اگر امید دوش آمد
دل شوریده‌ای دارم که هر گه بهر تسکینشنصیحت را فرستادم پریشان و خموش آمد
خدایا کشتگان عشق را گنج دو عالم دهکه اینک در قیامت زخم ما لذت فروش آمد
ندانم سلسبیلم داد یا کوثر، نمی دانمکه ساقی ریخت آبی در دلم کاتش به جوش آمد
دگر هنگامهٔ آشوب، صد جا چیده می‌بینممگر از بادهٔ حیرت، دل عرفی به هوش آمد