گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۰

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ونجوشمیزند۷ بیت
دودی ز دل برآمد و خون جوش می زندخون می چکد ز عقل و جنون جوش می زند
ای سامری زیاده کن افسون و دم که بازدردم به رغم سحر و فسون جوش می زند
پژمرده گشته بود کهن داغ های دلدر لاله زار خنده کنون جوش می زند
تا جنتم به فال در آمد، بهشت رااندوه در برون و درون جوش می زند
در وادیی گمم که ز دل های تشنکانچندین هزار چشمهٔ خون جوش می زند
تا زخم دل گشوده و در خون نشسته امدر آتشم درون و برون جوش می زند
عرفی کجاست غمزه، به تقلید او که بازدر صیدگاه، صید زبون جوش می زند