گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۹

قافیه: منمیگردد۶ بیت
کدام لحظه دلم گرد غم نمی‌گرددهلاک درد و فدای الم نمی‌گردد
گدام زهر بلا در سفال می‌ریزمکه آب در دهن جام جم نمی‌گردد
فغان که از خرد و عشق کرده‌ایم قبولدو کارخانه که همراه هم نمی‌گردد
هوای صومعه را هست نشئه‌ای کز ویکسی به رندی و مستی علم نمی‌گردد
مدار جلوه دریغ از دلم که خرمن عشقبه خوشه چینی آئینه کم نمی‌گردد
چرا رفیق شهیدان نمی‌شود عرفیمگر روانه به شهر عدم نمی‌گردد