غزل شمارهٔ ۲۸۱
بنازم شیشهٔ می را ، که خوش مستانه می گریدسری خم کرده و در دامن پیمانه می گرید
کسی کش کام دل شدآشنای لذت ماتمچنان گر نوحه سازی گرید، از افسانه می گرید
دل خود را به آن خوش می کند، حسرت کش دنیاکه با خلق جهان در یک مصیبت خانه می گرید
کسی کز وادی عقل و جنون بیرون کشد خود رانه در معموره می خندد، نه در ویرانه می گرید
مگر آمیزش پاکیزه دارد مهر محبوبانکه شمع اندر میان خنده و پروانه می گرید
کسی کو شیشه ای خالی کند ، تا پر شود چشمشاگر با ما کشد ساغر، به یک پیمانه می گرید
جهان درمردن دل ، گریه و سوز است ، عرفی راکه گویی در عزای عاشق جانانه می گرید