گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۰

تشته لب رفتم به جنت ، چشمهٔ کوثر نبودشعله جو رفتم به دوزخ، مشت خاکستر نبود
از بهشت افسانه ها می رفت،کانجا دوش دلرفت و دید آن ها که واعظ می سرود، اکثر نبود
هرگز از بهر پریدن، مرغ جان کوشش نکردبود پایش بسته آخر، بی نصیب از پر نبود
عشق بت ورزیده ام، عیب است، می دانم، ولیگرد دل بسیار گشتم، مطلب دیگر نبود
سینه بر تیمار دل، پرشعله عرفی، تا به کیهیچگه بیمارِ دل را بالش و بستر نبود