غزل شمارهٔ ۲۶۶
اهل همت لب از دعا بستندکمر خدمت رضا بستند
گرد آیینه بود جاه جلالباز آئین غم کجا بستند
مژده ریزند بر سر و دستارکز گل فتنه دسته ها بستند
رفت هنگام بار سوختگانداغ ها بر لب صبا بستند
ما کلید بهشت بشکستیمدر دوزخ به روی ما بستند
به عدم کی روان شوی عرفیرو که دروازهٔ فنا بستند