گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۷

ز ننگ عافیت بازم دل شرمنده می سوزدنه از دل گریه می جوشد، نه بر لب خنده می سوزد
چراغ روشن است ازعشق او درمجمع هستیکز آواز فروغش می گدازد بنده، می سوزد
نه تنها عشق سوزد، ساکنان ملک هستی رادر این توفان آتش، رفته و آینده می سوزد
مکن بر عزت خود تکیه، عرفی، شرط عشق است اینکه اکثر آبروی گوهر ارزنده می سوزد