غزل شمارهٔ ۲۵۹
به یادم هرگز آن نخل قد موزون نمی آیدکه از هر دیده ام صد چشمه خون بیرون نمی آید
کدامین دوست می آید به نزدیک من گریانکه تا آمد برمن، صد قدم بیرون نمی آید
نمی دانم که سنگ فتنه در هنگامه می باردکه این بی رحمی از بیداد گردون نمی آید
به داغ دل کند دست ملامت آن نمکساییکه هنگام تبسم زان لب میگون نمی آید
ز نام ناقه گاهی دوست را از نار می گیردکه دیگر جست و جوی لیلی از مجنون نمی آید
نزد این گریه ها بر آتشم آبی و دانستمکه صد توفان نوح از عهده اش بیرون نمی آید