غزل شمارهٔ ۲۶۰
هر که حرصش گام زد، کامش روا هرگز نشدهر که سلطان قناعت شد، گدا هرگز نشد
کام جانم درمیان آب و آتش حاضر استهر که با همت برآید بینوا هرگز نشد
بندهٔ تمکین دل گردم که در راه وفاسیل غم هر چند افزون شد، ز جا هرگز نشد
نی همین دل یافتست از کعبهٔ عشقت صفاهر چه در این چشمه شستم بی صفا هرگز نشد
هرگزت در دل نیاید کاین پریشان روزگارشرمسار از یک نگاه آشنا هرگز نشد
بس که این درد از من و دل دشمن آسایش استصد مرض به گشت مجنون را ، شفا هرگز نشد
در هوای پارسایی، عرفی از هر معصیتگشت صد ره تایب، اما پارسا هرگز نشد