گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انگرمنشد۷ بیت
گر به خواب اجلم دیدهٔ جان گرم نشدحال دل چیست که امشب به فغان گرم نشد
ناوکی زد به دلم ، لیک چنان زآتش دلتیز بگذشت که پیکانش از آن گرم نشد
عرض کردند به ما روز ازل بود و نبودجز به دل دیدهٔ ما در دو جهان گرم نشد
آه ازین شرم که افسانه ای از آتش شوقآمد از دل به زبانم که زبان گرم نشد
وه چه گرمی است در این انجمن امشب که ز شرمشمع و پروانه به هم صحبت آن گرم نشد
منم آن تشنه لب عشق که صد دوزخ دردگشت خالی و مرا کام و دهان گرم نشد
گرم خونریزی، عرفی، ز فغان گشت، ولیسببی داشت نهانی ، به همان گرم نشد