غزل شمارهٔ ۲۴۵
مرا چو شب هجر اضطراب بگدازدقرار در دل و در دیده خواب بگدازد
برای شربت بیمار عشق او، رضوانگل بهشت به عزم گلاب بگدازد
عطای او به گنه جلوه ها کند فرداکه رستگار ز ننگ ثواب بگدازد
دمی که شمع من آید ز انجمن بیرونز نور شعلهٔ حسن، آفتاب بگدازد
ز اضطراب هلاک ، نظاره کن، عرفیکه حیرت رخ ما ز اضطراب بگدازد