غزل شمارهٔ ۲۴۴
از دیده ام کدام نفس خون نمی رودسیل هزار زهر به جیحون نمی رود
غیرت برم به شادی عالم که هییچ گاهاز خلوت وصال تو بیرون نمی رود
تمکین عشق بین که به این جذبهٔ طلبصد گام رفت محمل و مجنون نمی رود
معراج غیرت است، سر کوهکن، ولیباور مکن که ظلم به گلگون نمی رود
معمورهٔ دلی اگرت هست، بازگویکاین جا سخن به ملک فریدون نمی رود
خیزد به کوی عشق ز دیوار و در فغانکای وای دیده ای کزو خون نمی رود
در سینهٔ من است که آغشته با المآهی که از غم تو به گردون نمی رود
عرفی تو خود مرنج ، که بیداد دشمنانزین پیش می شد از دلت، اکنون نمی رود