غزل شمارهٔ ۲۴۳
نگرفتم از تو جامی، سرم این خمار داردبه ره تو دیر مردم، دلم این غبار دارد
به بهانهٔ ترحم ، نکشی مرا ، وگرنهسر خون گرفتهٔ من، به بدن چه کار دارد
دل تنگ عیش مارا، که شمارد از صبورانکه هزار زخم دندان، جگرش نگار دارد
سخنم از آن نباشد، بر اهل عیش روشنکه چو باد کوچهٔ غم، نفسم غبار دارد
ز متاع شهر سنت، بود آن گران تجملکه ز عشوه جشم بندد، ز کرشمه عار دارد
نه شهید غمزهٔ او، دهد این نشانه، عرفیکه هزار شمع عشرت، ز سر مزار دارد