غزل شمارهٔ ۲۳۶
با محبت گهر عجز و نیاز افشاندحسن مغرور برد، دامن ناز افشاند
گرد غم کور کند دیدهٔ جانم هر گاهدامن عشوهٔ امیدگُداز افشاند
مفشانید به دامان دلم گرد مرادکه بر او طعنه زند، همت و ناز افشاند
آن چه در انجمن اهل صفا جلوه کنددست هر ذره بر او گوهر راز افشاند
شاهد حسن از آن خون شهیدان طلبدکان گلابیست که در دامن ناز افشاند
عشق سوزندهٔ جاه است که هرگزمحمودنتوانست که دامان ایاز افشاند
اثر نیش دهد در دل ریشم ، عرفیمطرب آن نغمهٔ تر کز لب ساز افشاند