غزل شمارهٔ ۲۳۵
دارم ز زخم غمزهٔ او لذتی که بوداما نماند جان مرا طاقتی که بود
اکنون نمی توان طلب نیم عشوه کرددردم ببین که نیست مرا جراتی که بود
حرمان ز حد گذشت ولی چهرهٔ نیازدارد بر آستان حرم نیتی که بود
از دیدنت نمردم و نادیدنم بکشتدردا که دارم از تو همان خجلتی که بود
بی بهره کشتگان تو مِن بعد ازآن که بردکام شهید ناز تو هر لذتی که بود
عرفی به سجدهٔ صنم افزود رغبتمیعنی زیاده گشت مرا طاعتی که بود