غزل شمارهٔ ۲۳
دادم به چشم او دل اندوه پیشه راغافل که مست می شکند زود شیشه را
ای مدعی بکوش که محکم گرفته استعشق همیشه، دامن حسن همیشه را
در بیستون به صورت شیرین نگاه کنتا حسن چون به سنگ فرو برد ریشه را
فرهاد را چه ذوق که او با وجود دلدر کار زخم سنگ کند زخم تیشه را
عرفی ببین فسردگی کشت ماهتابامشب که در بغل ننهادیم شیشه را