غزل شمارهٔ ۲۱۵
زندانی شوق تو به گلزار نگنجدجز در قفس مرغ گرفتار نگنجد
در دست ریا باده کشان تا در کعبهبگذشته میانی که به زنار نگنجد
هرذره نه شایسهٔ طوف حرم اوستخورشید در این سایهٔ دیوار نگنجد
فریاد که غم های تودر سینهٔ تنگماندک نبود لایق و بسیار نگنجد
ای عافیت آموز مشو همدم عرفیدر صحبت اوجز دل بیمار نگنجد