غزل شمارهٔ ۲۱۴
کسی که دل به وفای تو عشوه کیش نهادهزار داغ ندامت به جان خویش نهاد
کسی به راه تو ارزد که پا ز دیده کندکه گل به زیر قدم دید و پای پیش نهاد
شهادتش چو مراد دو کون در قدم استکسی که پای طلب در ره تو پیش نهاد
کرشمهٔ دهد امید عمر جاویدمکه مرگ بهر شگون تیر او به کیش نهاد
نه کافرم نه مسلمان، مرا که آتش زدکه ننگ سوختن من به دین خویش نهاد
ز مغز عرفی از آن خون خوش نسیم چکدکه دستهٔ گل غم بر دماغ خویش نهاد