گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۳

تا قدم بر اثر نام و نشان خواهد بودگوشهٔ دامن ما وقف میان خواهد بود
می نمودند ملایک به ازل عشق به هم کاین گهر دست زد بی بصران خواهد بود
گر شود کون و مکان زیر و زبر در ره عشقصورت ناصیه بر خاک عیان خواهد بود
جز به بازار قیامت ، دل پرخون، زنهارمفروشید که این جنس گران خواهد بود
دیده بی نور شد ازگریه، خدایا به ازلگفته بودی که به جایی نگران خواهد بود
دلم آخر به تماشاگه دیدار آوردتا کی این آئینه در آئینه دان خواهد بود
دست فرسوده شود آخر و گمنام شوممن گرفتم هنرت نقد روان خواهد بود
به سرانجام جم و کی چه نهم بیهده گوشکمترین بازی افلاک همان خواهد بود
عرفی از پیر مغان دست نداری هر چندبر دلت بستن زنار گران خواهد بود