غزل شمارهٔ ۲۱۲
مستان عشق خانه در آتش گرفته انددائم قدح ز خوی تو آتش گرفته اند
این هم عنایتی است که غم های روزگاردنبال بی کسان مشوش گرفته اند
چون خم به ته، ز چاه بلا، دُرد سرکشندآنان که خو به بادهٔ بی غش گرفته اند
اینک ره گریز، چه سود از گریختنسر تاسر زمانه در آتش گرفته اند
عرفی مرید خلوتیان پیاده شوکاین قوم جلوه ز ابرش گرفته اند