غزل شمارهٔ ۲۱۰
فغان کز سینه دائم آه بی تاثیر می زایدصباح عیدم از دل نالهٔ شبگیر می زاید
جهان عشق را نازم که سلطان گدای اوبسی دلشاد می میرد ولی دلگیر می زاید
طلب کن دایهٔ کش زهر بیرون آید از پستانکه طفلان هوس را تشنگی از شیر می زاید
مصیبت بین که غافل مردم و فارغ در آن وادیکه مجنون تنگ لیلی بستهٔ زنجیر می زاید
به دلق و برد و تسبیح از ره مرو عرفیکه از تقوای زاهد شیوهٔ تزویر می زاید