غزل شمارهٔ ۲۰۶
کسی که رو به حریم رضا نمی آردنوید وصل به سویش صبا نمی آرد
کسی به زمرهٔ ارباب دل ندارد راهکه تحفه ای ز نعیم بلا نمی آرد
به آب عشق بنازم که کشتی دل منکزو به چشمهٔ او بی صفا نمی آرد
زهی شکیب که دست کرشمه بستن دوستهنوز حسن پری و حیا نمی آرد
به عالمی کندم آفتاب فتنه کبابکه کس پناه به ظل هما نمی آرد
دل اجل شکند ور نه کو دمی کز دوستهزار قافلهٔ جان، صبا نمی آرد
ازان به میکده برگشتم ازحرم، کانجاکسی کرشمهٔ زرق و ریا نمی آرد
بگفته شکر تو عرفی ، نمی شود تسلیمبگو که رسم شهیدان به جا نمی آرد