غزل شمارهٔ ۲۰۷
ز بهر داغ که مستان علاج می طلبندکه جام می شکنند و زجاج می طلبند
فروغ مشعلهٔ شمع راه تیره دلانچراغ در دل شب های داج می طلبند
شکوه تاج شکستند و تخت مرگ زدندز هم نهان تخت و تاج می طلبند
مباد لذت بیماری دل آنان راکه اعتدال ز بهر مزاج می طلبند
فغان ز جلوهٔ آن هست که اهل دین به دعاز بهر طاعت ایزد، رواج می طلبند
گذر به کوچهٔ همت مبادشان، عرفیکه کام دل ز در احتیاج می طلبند