گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۴

اهل معنی سر به صحرای درونم داده اندجلوهٔ شیرین نشان قد چونم داده اند
دیگران در انتعاش از نغمه و من در ملالوه چه ذوقی از نوای ارغنونم داده اند
بسته ام صد رخنه از دین بهر تعمیر حرمخشتی از بهر الصنم بهتر ز کونم داده اند
از تماشای درون بزم زارم بی نصیبرخصت نظاره گاهی از برونم داده اند
تاب زخم ناوک صیدافکنانش حیف نیستکز شکارستان دل صیدی زبونم داده اند
مژدهٔ افسون ز هاروتم پریشان تر کندمن که باطل نامهٔ سحر و فسونم داده اند
گر بنوشم آب حیوان، عیب گیرند و رواستمن که در طفلی به جای شیر، خونم داده اند
جاودان ماند به گرداب محبت تا ابداین بشارت عرفی از بخت زبونم داده اند