غزل شمارهٔ ۲۰۳
دگر خلوت به عشرتخانهٔ خمّار میبایدز وجد صوفیان صد حقه بازار میباید
چنان با عشرت ده روزهٔ بلبل حسد داریکه پنداری در این گلشن گل پربار میباید
خزان جور زلف او دراز افسانهای داردهمین گویم کزین گلشن به بلبل خار میباید
نماند یک نفس از دوستان دشمنم در دلولی از دوست گر خاری خلد بسیار میباید
کسی گر بهر طاعت ماند اندر کعبه یک ساعتاگر داند حساب مطلب از صد کار میباید
تمام عمر با اسلام در داد و ستد بودمکنون میمیرم و با من بت و زنار میباید
ندامت رنگ حرفی بر زبان میآورد عرفیبه دستان نفاقآلوده استغفار میباید