غزل شمارهٔ ۱۹۴
گر باد شوم بر تو وزیدن نگذارندور حسن شوم روی تو دیدن نگذارند
تا سر زده شادی به دلم، سوخته عشقتاین سبزه ازین خاک دمیدن نگذارند
این رسم قدیم است که در گلشن مقصودبر خاک بریزد گل و چیدن نگذارند
گر شربت و گر زهر، به لب چون رسد این جامباید همه نوشید، چشیدن نگذارند
از تربیت آب و هوا در چمن عشقنخلی که شود خشک، بریدن نگذارند
ما معتکف کعبه نشینم که در ویبیهوده به هر کوچه دویدن نگذارند
پیداست از آن حسن نظربازی عرفیکاین بلبل از آن باغ پریدن نگذارند