غزل شمارهٔ ۱۸۰
ما کسی را نشناسیم که غم نشناسدهست بیگانه مرا آن که الم نشناسد
من و آن غمزه که چون تیغ برآرد ز میانطایر بتکده و مرغ حرم نشناسد
شرم باد از صنمی، برهمنی را که اگردر حرم دیده گشاید به صنم، نشناسد
یا رب آن کس که کند تهمت شادی بر منتا ابد کام دلش لذت غم نشناسد
با شهیدان شهادت که غم راز لبمزخم ما مرهم و الماس به هم نشناسد
دل عرفی بود آسوده ز هر بود و نبوددو جهانی که وجود است، عدم نشناسد