گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۹

دل ما را به فسون جادوی بابل نبردهر که از بهر وفا جان ندهد دل نبرد
کی کسی رنگ وفا می طلبد، ور نه به حشردست ما آب رخ دامن قاتل نبرد
بیخودی راه نماید به تو مجنون تو راهرگز از بانگ جرس راه به محمل نبرد
بحر غم جمله کنار است که از خود گذریزورق اهل فنا منت ساحل نبرد
هر که اندیشه ی او چشمه ی کوثر نشودپی به شیرینی آن شکل شمایل نبرد
دم شمشیر بود رهگذر عشق، ولیهر که این ره نرود پی به در دل نبرد
عازم هیچ غم آباد نگردد غم دوستکه مرا دست در آغوش حمایل نبرد
همه عدل است چرا برمن عاقل دگریعقل کل راه به این نکته ی مشکل نبرد
سینه خالی مکن از درد که مرد ره عشقکه سبکسار شود بار به منزل نبرد
عرفی آن شمع در آورد به محفل، کو راخجلت جلوه ی خورشید به محفل نبرد