غزل شمارهٔ ۱۷۸
در چمن حوروشان انجمنی ساخته اندچشم بد دور که بهشتی چمنی ساخته اند
ننشیند دل این طایفه در قصر بهشتکه به معموره ی دل ها وطنی ساخته اند
چون بسنجید به فرهاد مرا، یا مجنونکه به بازیچه ی هر یک سخنی ساخته اند
ای برهمن بنگر معبد صوفی و ریاکاین طرف دیر بت و برهمنی ساخته اند
دل شهید غم او بود که از شهر وجودآمد آواره که جای دهنی ساخته اند
حله ها سوخته اند اهل بهشت از غیرتتا شهیدان تو گلگون کفنی ساخته اند
تیر آن غمزه حلال است ولی جمعی راکه ز دل جامه و از جان بدنی ساخته اند
لذت شعر توعرفی به همه عالم گفتکه ترا مایل شیرین دهنی ساخته اند