غزل شمارهٔ ۱۵۷
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اییرفت۶ بیت
شبم به خفتن و روزم به ژاژ خایی رفتغرض که مدت عمرم به بینوایی رفت
ز ناز راندی و دانم ولی نیابم بازکه این معامله با طبع روستایی رفت
هزار رخنه به دام و مرا ز ساده دلیتمام عمر به اندیشه ی رهایی رفت
نیافت عشق درّ شب چراغ در ظلماتاگر که چه شب به دنبال روشنایی رفت
مقربان همه بیگانه اند از در دوستغرور بود که نامش به آشنایی رفت
ز شیخ صومعه جستم نشان عرفی، گفتبه آستان برهمن به چهره سایی رفت