گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۲

آن شیوه که غارت گر صد قافله جان نیستدر سلسله ی حسن تواش نام و نشان نیست
بی لطفی ات از ترک ستم گشت یقینماین تلخی جان دادنم از زهر کمان نیست
در روز جزا دست شهیدان محبتدستی است که گیرنده ی دامان و عنان نیست
دل صاحب دردی است که در حالت شیونبا آه خراشیده دل ماتمیان نیست
رنهار مخر گر همه سیلی بفروشندآن گوهر نایاب که در هیچ دکان نیست
نومید مشو عرفی و افکنده عنان باشهر چند که از کعبه ی مقصود نشان نیست