غزل شمارهٔ ۱۳
چرا خجل نکند چشم اشکبار مراکه آرزوی دل آورد در کنار مرا
به راه عشق نگیرم ز شوق بال و پریکه نی پیاده شمارند نی سوار مرا
فغان ز منشأ دون همتی، کزین شادمکه هیچ کام نیارد به انتظار مرا
نه رام مردم اهلم نه صید مرشد شهرنشسته ام که نسیمی کند شکار مرا
ز بیم فتنه ی شادی چو کودکان همه عمرغمت گرفته در آغوش و در کنار مرا
میا به ملک عدم، آن چنان مکن عرفیکه بی غمی نشناسد در این دیار مرا