غزل شمارهٔ ۱۲۴
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ابهست۷ بیت
هوش اگر ناخن زند بر دل شراب ناب هستور سبو از می تهی گردد خمار و خواب هست
ای که گویی باعث غم خوی غمگین روی باشغم ز بی باکی ندارم ورنه خود اسباب هست
گر نمی ارزم به وصلت ز آرزو منعم مکندر دل عاشق هزاران مطلب نایاب هست
از خیالت هر شبم بام در دل روشن استماه گو طالع مشو در کوی من مهتاب هست
ابله آن بی درد کاندیشد که اهل عشق راعافیت با مردن و کاسودگی در خواب هست
منت دو قطره آب ای دیده بر من تا به کیدر سفال هر سگی گو جرعه ای زین آب هست
دل تهی کن عرفی این غم را به دل نتوان گذاشتدوستان را گر نباشد دشمنان را تاب هست