غزل شمارهٔ ۱۱۶
بر میان فتنه شوخی طرف دامانی شکستترکتاز غمزه هر سو فوج ایمانی شکست
ملک حسن از شیوه خالی گشت تا گشتم خرابکافرستانی به هم زد تا مسلمانی شکست
شکر طالع می کنم با آن که از بابم فکندزان که هر خاری به پایم در گلسنانی شکست
گر سلیمانی است و گر موری که در معنی گداستهر که دست از آبرو شست او لب نانی شکست
شید صوفی طالبان کعبه را گمراه کردنو مسلمانی در آمد فوج ایمانی شکست
هر که با آن نامسلمان یک زمان همراه شدبا خدای خویش در هر گام پیمانی شکست
قابل رنج محبت کس نیاید در وجود رنگ روی خویش را هر کس به دستانی شکست
تا دل عرفی شکست آشوب در عالم فتاداین نه موری بود، پنداری سلیمانی شکست