غزل شمارهٔ ۱۱۳
عشق کو تا نو کنم با درد پیمانی درستاز فغان در شهر نگذارم گریبانی درست
با وجود آن که عشق آورد صد داروی تلخبهر درد ما نشد اسباب درمانی درست
تا نبردم صد شکاف از دست، گریبانم نهشتوای اگر بودی به دست غم گریبانی درست
غم ندارم گر بود سامان عیشم ناتمامعیب باشد سفره ی درویش را نانی درست
صید عشق ار خام باشد نیم خورد آتش استنیست در خوان محبت مرغ بریانی درست
گشت کفر آلوده ایمانش ز طعن قدسیانهر که در ایام حسنت داشت ایمانی درست
با همه کج نغمه گی خندند زاغان چمنعندلیبی گر زند ناگاه دستانی درست
چند عرفی بنده ی فرمان خود باشی، کسیبندگی را می کند نسبت به سلطانی درست