بخش ۲۷ - آگاه شدن عاشق از حال معشوق
چو این ناخوش خبر در گوشم آمدبه صد زاری دل اندر جوشم آمد
جهان آن عیش شیرینم بشوریدمرا زان ماه مهر افروز ببرید
ز درد دوریش دیوانه گشتمز هوش و خواب و خور بیگانه گشتم
چو بر جانم فراقش تاختن کردمرا شوریدهٔ هر انجمن کرد
دلم را نوبت شادی سرآمدغمش نوبت زنان از در درآمد
فراقش ناگهانم مبتلی کردغمش پیراهن صبرم قبا کرد
تنم در غصهٔ هجران بفرسوددلم خون گشت و از دیده بپالود
پدر کز من روانش باد پر نورمرا پیرانه پندی داد مشهور
که در دل آتش سودا میفروزز حسن دلفروزان دیده بردوز
مکن با دلبران پیوند یاریمکن با جان خود زنهارخواری
من نادان چو پندش داشتم خواراز آن گشتم بدین خواری گرفتار
ز جور دور گردان چند نالمچنین تا کی بود آشفته حالم
مسلمانان ملامت کم کنیدمخدا را چارهای همدم کنیدم
نه درد دل توانم گفت با کسنه راه از پیش میدانم نه از پس
ندارم طاقت دوری ندارمندارم برگ مهجوری ندارم
تنی دارم ز دل در خون نشستهز موج اشگ در جیحون نشسته
دلی دارم در او غم توی در تویروان خونابه از وی جوی در جوی
روانی ناوک غم درنشاندهوجودی در عدم راهی نمانده
غم از این خستهٔ تنها چه خواهیز من دلدادهٔ شیدا چه خواهی
دلم سیر آمد از جان و جوانیخدایا چارهٔ کارم تو دانی
چو یاد آید مرا زان عیش شیرینفرو بارد ز چشمم عقد پروین
چنان از شوق او افغان برآرمکه دود از گنبد گردان برآرم
گهی از دست دل در خون نشینمگهی از دیده در جیحون نشینم
گهی بر حال زار خود بگریمگهی بر روزگار خود بگریم
گهی از سوز جان افغان برآرمنفیر از درد بیدرمان برآرم
به زاری جوی خون از دیده رانمبوصف الحال خود این شعر خوانم