بخش ۲۶ - در زوال وصال و شب فراق
من اندر عیش و بختم در کمین بودچه شاید کرد چون طالع چنین بود
زناگه بخت وارون بر سرم تاختاز آن خوش زندگانی دورم انداخت
ز هر سو دشمنانم را خبر شدحدیث ما به هر جائی سمر شد
جهانی را از آن آگاه کردندز وصلش دست ما کوتاه کردند
چو خصمان را از این معنی خبر شدحکایت بعد از این نوع دگر شد
در این معنی بسی تقریر کردندبه آخر دست این تدبیر کردند
که اینجا بودنش کاری است دشواربباید رفتنش زین ملک ناچار
بر این اندیشه یکسر دل نهادندبر او زین قصه رمزی برگشادند
چو بشنید این سخن خورشید خوبانز رفتن شد تنش چون بید لرزان
گل اندامم درون پردهٔ رازچو غنچه تنگ خوئی کرده آغاز
نفیر و ناله و شیون برآوردخروش از جان مرد و زن برآورد
فغان بر گنبد گردان رسانیدصدای ناله بر کیوان رسانید
ز هر نوعی بسی در رفع کوشیدغریمش هر سخن کو گفت نشنید
کز اینجا طاقت دوری ندارمچنین از عقل دستوری ندارم
به پشت بادپائی بر نشاندشز آب دیده در آذر نشاندش
براهش با پری همداستان کردپریوارش ز چشم من نهان کرد