گنج

شمارهٔ ۹۸

۷ بیت
تا به چشم نو بهار جلوه‌اش گل کرده استخار مژگان مرا منقار بلبل کرده است
همچو مژگان سینه‌ی نظّاره‌ام شد چاک چاکبا دل من تا چها تیغ تغافل کرده است
بس که در چشم و دل من یاد خالش نقش بستسُبحه‌ی مرجان اشکم چشم بلبل کرده است
سایه‌ی مو بر تنم شمشیر لنگر دار شدبس که در قتلم ز شوخی‌ها تأمّل کرده است
بس که صد چاک از شکاف سینه می‌خیزد فغانناله‌ام را شانه‌ی آن زلف و کاکل کرده است
می‌کند احسان خالق را وکیل خرج خویشهر که نقد عمر خود صرف توکل کرده است
نورس از آشفتگی اندیشه‌ی تصویر منخانه‌ی نقاش را چون شاخ سنبل کرده است