شمارهٔ ۹۶
راست کیشی نیست در عالم که کج رفتار نیستیک خدنگ از چرخ بی لب خنده سوفار نیست
معنی آید در تبسم از لب لفظ لطیفغنچه نشکفتهی ما را در این گلزار نیست
گوهر یک دانهی معنی است اکسیر حیاتپیش ما بسیار باشد هر چه آن بسیار نیست
از گداز تن چراغ هستی ما روشن استهمچو شمعم کی دمی چشم تر آتشبار نیست
از بحور نظمم آید گوهر معنی به کفچون رگ ابرم قلم بی بحر گوهربار نیست
نقطهی خال تو را پرگار مژگان من استروشن است این نکتهام یک نقطه بیپرگار نیست
با درشتان ربط ما برهان همواری بودپیش ما هموار باشد هر که او هموار نیست
از خیال شمع رخسارش چراغم روشن استهمچو زلف او شبستان غم دل تار نیست
بس که چیزی در بهای خود عزیزان کم دهندهمچو گل یک خود فروش امروز در بازار نیست
بس که اکثر خلق عالم نابکار افتادهاندهر که میآید به کاری این زمان در کار نیست
گفتگوی خود کنیم از پنبه سازی گوش کشاین زمان ما را مصاحب کمتر از دیوار نیست
این نوای تازه گر کلک تو نورس کرد گلعندلیب باغ را در غنچهی منقار نیست