شمارهٔ ۹۳
دُری که در صدف گوش آن جفا گوش استستارهی سحر مشرق بناگوش است
ز صبح چاک گریبان و خطّ مصحف حسنمرا سواد نظر روشن از دُر گوش است
عیار نشأه از این بیشتر نمیباشدخمار چشم تو چون باده رهزن هوش است
به باغ نیست گل و ارغوان که از رگ شاخز رشک حسن تو خون بهار در جوش است
دمی که تیغ سخن میکند جگر خاییبه زخم او سپرِ دِل، زبان خاموش است
تو را ز بی بصری چشم عیب جو باشدو گر نه دیدهی صاحبنظر خطا پوش است
ز چشم نورس ما طرح کرده مهتابیمهی که دایرهی هالهاش ز آغوش است